close
چت روم

خاطرات خنده دار مرداد ماه 93 ( سری دوم )

آخرین ارسال های انجمن

خاطرات خنده دار مرداد ماه 93 ( سری دوم )

موضوع : اس ام اس ,اس ام اس خنده دار , | تاریخ : جمعه 31 مرداد 1393 زمان : 3:18 | بازدید : 1639
نویسنده : عباسعلی امینیان | نظرات ()

 

 

ما یه معلمی داشتیم خیلی شوخ بود هر وقت میومد سرکلاس پنج شش تا دفتر نمره میاورد که هیچ کدومش مال کلاس ما نبود :|
هیچی دیگه مبصر ها ومعاونها ومعلمها نصف زنگو دنبال دفتر نمره می گشتن :)))



خواهرم یه مدته میره کلاس خیاطی اونروز داشت الگو میکشید برادر زاده گودزیلام سه سالشه داشت با نخ ها بازی میکرد ازش پرسیدم داری چی کار میکنی میگه دارم نخشه میکشم
من:نخشه ی چی؟
ایناز گودزیلا:مامانمو بکشم
من: چه جوری؟
ایناز گودزیلا:با این نخ اول خودمو خفه میکنم بعدش مامانمو
من:چرا؟
ایناز گودزیلا :اخه پول نمیده برم بستنی بخرم
خدا این بار هم به مامنش هم به ما و هم به شوهر ایندش رحم کنه





تو مغازه نشسته بودم (خدمات کامپیوتر و موبایل)
دو تا خانم اومده بودند برای خرید لپ تاب
من:چه مارکی میخواهید
اونا:از همونی که هفته قبل دختر خاله ام برده
من :باشه الان اکی میکنم ببرید
اونا:فقط سرعتش از مال دختر خاله ام بیشتر باشه
من:باشه میسپارم بچه ها رمشو ارتقا بدن
اونا:یعنی با این رم میشه تو ماشین بازی (نید فور اسپید) از ماشین دختر خاله ام جلو بزنم

بازم به مدیر قسم گفتم آره
ذوق مرگ شدن کلی خ... کیف شدن !




با داییم تو جاده بودیم پلیس جلوشو گرفت سرعتش بالا بود میخواست جریمه اش کنه. دایی ما هم تریپ خبره برداشته میخواست با پلیس زحمت کش طرح دوستی بریزه
_ آقای پلیس ما مغازه لوازم یدکی داریم هر چی لازم داشتین تشریف بیارین در خدمت باشیم
_جدی؟ کجا هست مغازت؟
دایی منم همینجوری آدرس ی لوازم یدکی رو داد
_آهان شما اقای فلانی هستی؟
داییم هم خوشحال: بله بله بله
_با این حساب شما داداش منی خودم نمیدونستم

دایی ما دیگه از افق گذشت. همونجا پودر شد :)))



خواهرم داشته رانندگی یاد میگرفته داشته باشید مکالمه رو:
خواهرم:عه چرا ماشین ایست نمیکنه!!!!!!!
افسر :ماشینو نگه دار ترمز بگیر
خواهرم:وای ترمز دیگه چیه کجاست؟!!
افسر :پس چطور میخوای ماشینو نگه داری؟
خواهرم:من چه میدونم مگه خودش ایست نمیکنه...
افسر:با حالت عصبانی مگه خره که بهش بگیی وایسا دیگه راه نره.......
بعلللللللله یه همچین خواهر نابغه ای دارم میخوام بفرستمش برای مسابقه فرمول یک..




یه روز از طرف مدرسه مارو. بردن کوه.پایین کوه یه اتاقک بود که چند نفر جمع شده بودن برای حمایت از محیط زیست.اول برای ما صحبت کردن بعد به همه یه کیسه زباله دادن و گفتن اگه هرکسی این کیسه هارو پر کنه،قرعه کشی می کنیم و یه نیم سکه میدیم.ما همه ذوق زده،کل آشغال های کوه به همراه سطل زباله ها و آشغال های سی سال پیش رو جمع کردیم.آخر وقتی رسیدیم دیدیم در اتاقکه بستس وهیچ کس نیست بعد یه نامه نوشتن بودن:ممنون که محیط زیست خود را تمیز کردید.آقا همه عصبانی بودن که یکی از بچه یه پنجره رو باز کرد،همه بچه ها کیسه هاشونو خالی کردن تو،تا کمر پر شده بود :|




ی چَــن میلیـــونی قــرض داده بــودمـ به ی بـابـایی ...
دیـــروز رفیقـــم گفـــت : راســـی اَ فلانــــی خبــــری نی .. ازش خبـــر داری؟
مـــن : نـــه ... چطـــو ؟!
رفیقـــم : پــولتو پَــس آورد که ؟!
مـــن : نـــه :)
رفیقـــم : شیـــطونه میــگه ی 20امتیــازی بیــام زیــر ٍ چــونش هــااا؟ نــه و مَـــرض ی ســاله پولتــو بُـــرده .. الان 6ماه ٍ ازش خبـــری نـــی ! واس مـــن لبخنـــد ول میــکنه :|
مــــن : میـــدونی از چی خوشــحالم ؟!
رفیقــم : چـــی ؟
مـــن : اینـــکه دیـه روشو نـداره دوباره ازم پــول قرض بگیــــره ... ســـراغمم نمیـــاد ... دیــه کاری به کار ٍ هم نداریــــم :)
رفیقــــــم :/ اونـــــم هَه




اعتراف میکنم وقتی کوچیک بودم یکی از بزرگترین دغدغه های فکریم این بود که چرا ابی و گوگوش قبل از ترانه خوندنشون به نام خدا نمیگن :|
کلاً فاز سرود داشتم :)))



داییم رفته واسه باغش سگ خریده که دزد نیاد
.
.
خود سگه رو دزدیدن!
.
.
ایران مهد دلیران، ایران سرای شیران، ایران همیشه جاویداااان!!!



در بچگی یه روز داشتم مشخ مینوشتم که خطی افتاد تو دفترم و اومدم پاکش کنم دیدم پاککن نیست حالا دو ساعت خونرو بالا پایین کردم باز هم نبود آخرش نا امیدوارانه تکیه زدم بر دیــــــوار کف دستمو نگاه کردم دیدم پاککنه توشه.
.
.
.
.
.
.
از اون موقه بود که فهمیدم خیلی اوسکولم.

 

 

یه بار رفتم مغازه می خواستم ماست کم چرب بگیرم ، اشتباهی گفتم : ‌آقا ببخشید ماست کم مصرف دارید ؟




تو نمایشگاه کتاب غرفه دار بودم ، دهنم کف می کرد انقدرررر حرف می زدم !
تو یه روز شلوغ اومدم زودی قامت ببندم نماز بخونم تا دوباره شلوغ و وحشتناک نشده برم سر کار ، به خودم اومدم دیدم دارم میگم ۴ جلد نماز ظهر می خوانم قربتاً الی الله !




اعتراف می کنم که من تا کلاس پنجم دبستان همه اش گریه می کردم و بهانه می گرفتم که چرا من تو جشن عروسی مامان و بابام نبودم !




اعتراف می کنم اولین روزی که رفتم دانشگاه ، نیم ساعت توی حیاط نشسته بودم تا زنگ رو بزنن برم سر کلاس !




کلاس دوم راهنمایی بودم با دوستم ته کلاس نشسته بودیم . یه معلم هنر چاق بد اخلاقم داشتیم . گفت بچه ها یا نقاشی بکشین یا میتونیین درس زنگای بعد رو بخونیین ما هم هی نامه نگاری میکردیم درباره معلمه کلی چرت و پرت نوشتیم ( مثلا من نوشتم این شبیه دیو سالاره ! النگوهاشو نگا !! ) معلمه گفت چی مینویسی ؟ منم گفتم درس میخونیم از شانس ما کتاب حرفه هم جلمون باز بود نه ریاضی علوم ) اخر سر شاکی شد اومد پیشمون ! نامه رو نگاه کرد ! خدا میدونه ما چقدر خجالت کشدیم . بماند که اونم جبران کرد !





اعتراف می کنم که چون زانوهام مشکل داشت رفتم از زانوهام عکس رنگی بگیرم . داخل شدم ، آقاهه گفت شلوارتو دربیار و روی تخت دراز بکش ، دراز کشیدم ، یارو رفت بعدش یه صدایی شنیدم . یه نفر گفت : نفس نکش ، نفس نکشیدم . بعد گفت نفس بکش ، ۲ باره گفت نفس نکش ، بعد گفت نفس بکش . من هم به حرفش گوش می کردم ، واسه بار سوم گفت نفس نکش ، نفسم رو نگه داشتم ، ۲۰ ثانیه گذشت ، یواشکی نفس کشیدم آقاهه داد زد نفس نکش دیگه ! منم نفس نکشیدم . بعد گفت پاشو . من هم بلند شدم ، گفت شما بخواب ! دیدم یه نفر دیگه اون طرف هست داشتن از قفسه سینه اش عکس می گرفتن !




اعتراف می کنم بچه که بودم مامانم جرات نمی کرد با من سوار تاکسی بشه چون می دونست اگر راننده آهنگ بذاره من شروع می کنم به رقصیدن. اون هم چه جور !




دختر همسایه اومده زنگمونو زده ، در رو باز کردم، می پرسه کاری داری ؟ می گم نه عزیزم ، بی کارم ! گفت : ادویه کاری رو می گم !
تا یه ربع داشتیم می خندیدیم . از اون موقع هر وقت منو می بینه می گه کاری داری بالاخره ؟



تا ۸ سالگی فکر می کردم یه خرگوشم . چون وقتی بچه بودم پدرم همش می گفت من یه بچه خرگوش بودم که اونا از تو باغچه پیدام کردن و وقتی بزرگ شدم شبیه خودشون شدم . . . !




اعتراف می کنم بچه که بودم گم شدم، مامانم پیدام کرد بهش گفتم : ” بهت نگفتم دستمو بگیر گم نشی ؟




بچه که بودم ، خاله ام تازه ازدواج کرده بود . یه روز اومدن خونه مامان بزرگم و مامانم گفت خاله اینا ماشین خریدن ، بهشون تبریک بگو . من هم تو عالم بچگی به جای مبارک باشه گفتم دست شما درد نکنه ! مهمونی رسما منفجر شد از خنده !



اعتراف می کنم که یک بار به یک مغازه خدمات کامپیوتری برای خرید نرم افزاری رفتم. مغازه ۲ در داشت . از در اول که داخل شدم، پرسیدم گفت نداریم . بعد از در دیگر که فکر می کردم مغازه دیگری باشد دوباره داخل شدم و پرسیدم ناگهان دیدم که همان مغازه است و مشتریان داخل مغازه کلی بهم خندیدن !




اعتراف می کنم اوایل دوران نامزدیم وقتی برای اولین بار با خانواده شوهرم به مجلس ختم یکی از نزدیکانشون رفته بودیم ، جلوی در ، خانواده متوفی رو که دیدم حول شدم در جواب احوال پرسی شون گفتم : خدا بیامورزدتون



یکی از همکلاسی های دوره دبستان رو دم در دانشگاه دیدم ، داشتیم گپ می زدیم که دو تا دختر که ازشون بدم می آمد از در دانشگاه اومدن بیرون . گفتم : اه باز این . . . آمد ! گفت : اون خواهرمه ! سریع گفتم : نه ! اون یکی ! گفت : اون هم زنمه !
از اونی که روز ازل شانس پخش می کرده متشکرم شخصاً !



داشتم در گوشی با نامزدم صحبت می کردم ، یهو داداشم صدام کرد، منم به نامزدم گفتم یه لحظه گوشی رو نگه دار !




اعتراف میکنم وقتی ۴ساله بودم یه اسکناس ۱۰۰تومانی داشتم،داداش بزرگم که ۲سال از من بزرگتر بود پول نداشت منم اسکناسه رو از وسط نصف کردم و نصفشو بهش دادم گفتم حالا هر دو ۵۰ تومان پول داریم بریم بستنی بخریم، باهم رفتیم مغازه و هرکدوم پول خودمونو تا زده بودیم که فروشنده مغازه که پیرمرد بود چشماش خوب نمیدید نفهمه پولامون نصفه و هرکدوم بستنی خریدیم و خوشحال برگشتیم خونه و واسه مامان تعریف کردیم، مامان خندید و گفت خب چرا پولو نصف کردین،باهم میرفتین اکناس صدتمانی رو میدادین ۲تا بستنی میخریدین

 

مطالب مرتبط

آخرین مطالب ارسالی

اعلانات اعلانات
خاطرات خاطرات خنده دار مرداد ماه 93 ( سری دوم )
طنز طنز نوشته های خنده دار مرداد ماه 93
خنده خنده بازار این هفته
طنز طنز نوشته های باحال مرداد ماه 93
خاطرات خاطرات خنده دار مرداد ماه 93
متن متن های عاشقانه
طنز طنز نوشته های جدید پرشین فان
خاطرات خاطرات خنده دار پرشین فان
عکس عکس نوشته های خنده دار
جوک جوک های جدید تیر ماه پرشین فان
خاطرات خاطرات خنده دار تیر ماه 93
خاطرات خاطرات خنده دار تیر ماه 93
جوک جوک های جدید تیر ماه پرشین فان

ارسال نظر برای این مطلب

این نظر توسط یاسی در تاریخ 1394/6/3 و 15:00 دقیقه ارسال شده است

یبار دوستم امده بود خونمون رفتم گوجه سبز بیارم بخوریم گفت من نمیخورم معدم درد میگیره منم گفتم حالا چند تا بخور گفت باشه ولی اول بزار یکم وصیتش کنم که درد نگیرهخواست بگه نصیحت گفت وصیت منم از خنده داشتم فرش ها رو گاز میزدم
پاسخ : o-:

این نظر توسط هر روز آخرین خبر استخدامی را برات اس ام اس میفرستیم در تاریخ 1393/10/9 و 4:10 دقیقه ارسال شده است

سلام وقت بخیر

اگه تمایل داری هر روز آخرین اخبار استخدامی شرکت ، سازمان های دولتی را دریافت کنی

می تونی به لینک زیر جهت فعال سازی بری

http://sms.mida-co.ir/newsletter/6/estekhtam

این نظر توسط دریافت پنل رایگان به همراه خط اختصاصی با پیش شماره 50005 در تاریخ 1393/9/7 و 2:15 دقیقه ارسال شده است

باسلام خدمت شما مدیر عزیز

جهت ثبت نام پنل اس ام اس رایگان با همراه خط اختصاصی با پیش شماره 50005 می توانید به آدرس

http://50005.mida-co.ir

مراجعه نمائید.

منتظر حضور گرمتون هستیم

mida-co.ir

این نظر توسط پیشنهاد یک کسب کار هوشمندانه در تاریخ 1393/8/26 و 1:25 دقیقه ارسال شده است

با سلام خدمت شما

این پیام احتمالا آینده ی تجاری شما را متحول خواهد کرد

شما می توانید با حداقل سرمایه ی اولیه ،

صاحب جامع ترین مرکز فروشگاهی و خدماتی شهرتان شوید

جهت کسب اطلاعات بیشتر به وبسایت WWW.IBP24.ORG مراجعه نمایید

این نظر توسط سامانه پیامک در تاریخ 1393/7/2 و 1:36 دقیقه ارسال شده است

با سلام خدمت شما مدیر محترم
شما می توانید با عضویت در طرح همکاری فروش پنل و خطوط پیامکی از بازدید کننده وبلاک خود درآمد کسب کنید
ابتدا وارد آدرس زیر شوید و مراحل ثبت نام رو کامل نمائید
http://sms.mida-co.ir/hamkar
سپس وارد پنل کاربری شوید و از قسمت شبکه فروش و بازاریابی کد های مربوط به فروش پنل را در سایت خود قراردهید بعد از معرفی هر کاربر به شما 25 درصد سود فروش داده می شود
جهت کسب اطلاعات بیشتر به سایت زیر مراجعه نمائید
mida-co.ir
info@mida-co.ir


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی