close
چت روم

خاطرات خنده دار تیر ماه 93

آخرین ارسال های انجمن

خاطرات خنده دار تیر ماه 93

موضوع : اس ام اس ,طنز نوشته , | تاریخ : دوشنبه 09 تير 1393 زمان : 4:4 | بازدید : 912
نویسنده : عباسعلی امینیان | نظرات ()

 

 

چن وخ پیش داشتیم با بچه ها تو خیابون میرفتیم که یه ماشین که چهارتا دختر توش بودن واسمون بوق زد و با کلی ناز و افاده و صدای نازک (ازینایی که معلومه ساختگی و واسه کلاس گذاشتنه) ازمون آدرس یه جایی رو پرسیدن. منم که حالم از این دخترایی که فکر میکنن خیلی باکلاسن بهم میخوره، آدرس همونجایی که ایستاده بودیمو بهشون دادم. اونام رفتن دنبال آدرس!!!
بعدشم کلی خندیدیم با بروبچس!!
من خبیثم آیا؟! چیه؟ خیلی هم کار خوبی کردم! حداقل دلم که خنک شد!





با خالم یکم رودربایستی دارم،رفته بودم خونشون بعد داشتیم با هم میحرفیدیم که برام اس مس با محتوی فوش اومد!!منم اومدم جواب حرف خاله مو بدم که حواسم به اس مسم پرت شدو گفتم اره عوضی گاو راس میگی!!!!!پسرخالم داشت فرشو گاز میزد خالمم اینطوری شدo-0
روحم شاد ویادم گرامی باد...



یه شب ساعت 10 خواب بودم . همه فامیلا خونه ما بودن داشتن باصدای بلند حرف میزدنو دادو هوار. از خواب پاشدم میگم ساکت مگه نمیبینین اینجا ادم خوابیده . یه خواهرزاده دهیه هشتادی دارم برگشت گفت مثلا تو ادمی. دیگه هیچی دیگه تا اخر مهمونی همه بهم خندیدن. خواهر زاده داریم ما دیگه............


عاقا چند روز پیش رفته بودیم عروسی
عروس دختر خاله بابام بود(الان فهمیدید که ما فامیل عروس بودیم دیگه)
اخر شب بعد تالار رفتیم خونه پدر داماد ارکستر داشتن
قبل اینکه داماد بیاد بشینه پیش عروس با چند تا از بچه ها هماهنگ کرده بودم داماد که اومد بگیم داماد چقد قشنگه ایشالله مبارکش باد
خلاصه جونم براتون بگه من زود گفتم،بچه ها همکاری نکردن، ارکستر هم صداش قطع شد
عاقا منم خیلی شنگول دست زدم گفتم داماد چقد قشنگه ایشالله مبارکش باد
یه دفه همه برگشتن طرف من زدن زیر خنده
منم نگاشون کردم و دنبال افق میگشتم
حالا مگه پیدا میشد؟؟؟؟؟؟؟
مجبور شدم تا اخرهمونجا بایستم و ترک روی سقفو نیگا کنم



يادش به خير يه دفعه دوران راهنمايي بايد براي يه درسي تحقيق ميبردم خلاصه وقتم كم داشتم سريع نشستم از روي بيشتربدا نيد كتابمون نوشتم شكلاشم دخترعموم برام كشيد و فرداش دادم معلممون در كمال ناباوري جند وقت بعد صدام زدن كفتن افرين تحقيقت توي منطقه اول شده!!!!!
من:) !!!!!(درحال ذوق مرك شدن!)
دخترعموم!!!
معلم و مدرسه:)))))))



واييييي من يه سوتي دادم كه حالا كه 2 سال ازش كذشته بازهم وقتي يادش ميفتم خجالت ميكشم ,2 سال بيش يه درسي با بجه هاي ترم بالايي برداشتم يه استاد هم داشت كه اكه بعد از خودش ميرسيديم راه نميداد منم يه روز دير رسيده بودم جايي واسه غيبت هم نداشتم دلمو زدم به دريا رفتم سر كلاس تا استاد اومد حرف بزنه كفتم استاد ببخشيد باور كنين يه ماشين جلوي باركينكم (parking)بود نميذاشت بيام ! اينو كه كفتم بسرا تركيدن از خنده ببينين ديكه جه برداشتي از حرفم كردن!!! استاده طفلي ديد جه سوتي دادم راهم داد ولي تا اخر كلاس جشمش به من ميفتاد ميخنديد هنوزم اون استادو ميبينم قرمز ميشم از خجالت .استاد كصافطططططططط



يكي از تفريحات سالمم در دوران كودكي اين بود كه توي دفتر مدرسه داييم نقاشي بكشم و با خط كش و نقاله اون يكي داييم هم خط و خطوط بكشم و لباس سفيده خالم را هم به تن كنم و دكتر بازي كنم...
من:)
خالم و داييام!
خدا داييم را بيامرزه خيلي دوست داشتني بود.....



یه روز خونه نامزدم نشسته بودیم مادر نامزدم برامون چایی آورد ، من اینقدر گرم صحبت کردن شده بودم که چایم سرد شده بود مادر نامزدم آمده بود چایی رو عوض کرده بود یه چایی داغ جاش گذاشته بود من متوجه نشدم چایی رو برداشتم رفتم بالا ، چشمتون روز بعد نبینه ، من داشتم دور اطاق داد میزدم ولی نامزدم از خنده داشت روده بر میشد همه آمدند داخل اطاق سوال میکردند چی شده من که نمیتونستم حرف بزنم نامزدم هم از خنده نمیتونست صحبت کنه
هروقت میخوام چایی بخورم همسرم یاد اوری میکنه
من:))))



اون موقع ها یه درسی داشتیم به اسم حرفه و فن . یه بار که معلم ما رو برای نجاری برده بود کارگاه مدرسه،آقای مدیر بصورت سر زده اومدتو کارگاه.
طبیعتا معلممون دنبالش راه افتاد و سر میزهای کار می رفتند، بچه ها هم دورتا دورش حلقه زده بودند. یکی از بچه ها می خواست یک میخ رو بکوبه. با یک دست میخ رو میذاشت ، یه دفعه ول می کرد و چکش رو می کوبید.مدیرمون با قیافه عالمانه بهش گفت پسرم اول میخ را نگه دار و کم کم بکوب بعدکه سفت شد محکم بکوب . اینجوری!یعنی مدیر جوری چکش رو روی انگشت خودش کوبید که هنوزم که هنوزه دلم براش کبابه!



سال اول دبیرستان بودیم با اردوی مدرسه میخواستیم بریم مشهدتوراه تویه جاده خطرناکی لاستیک جلو اتوبوس پنجر میشه(شانس اوردیم توگردنه کوه بود و اتوبوس بادنده سنگین میرفت)خلاصه بعد از یه نیم ساعتی که تعویض چرخ تموم شدمنم یهو جو گیرشدم و بلند گفتم”یه صلوات بلند ختم کن”داشنم آب میشدم آخه هیچ کس صلوات نفرستاد
خخخخخ


با فک و فامیل 30 40 نفری رفتـه بودیـم شهرستـان شب بـود میخواستـیم بخوابـیم منـم شـلوار راحتـی نداشتـم ایـن صـاب خونـه هـم یـه شـلوار بـه مـن داد گیـر سه پیـچ کـه بایـد بپوشـی یه انبـاری داشتـن رفتـم اونجـا شـلوارمو عـوض کـردم اومـدم نشستـم یـهو احسـاس کـردم یه چـی داره از پـام میـره بـالا نگـا کـردم دیـدم هـزارپـاس مـنو میـگی جـــــــــــیـغ جــــــــیـغ کــولی بــازی بــــابــــا بـــابـــا
بابام: چـــیه چـــته بــگو
حـالا مـنم دور اتـاق جُفتـک مینداختـم یـه لنـگه پـا هِـی اون پـامو تـکون مـیدادم چــنان عَرقــی کرده بودم خخخخخ اصلا یه وضـــــــی
حـالا بـابـام به زور هزارپا رو گرفتـه تـو دستش منـم دارم میبیـنم تـو دسـتش بـاز جـــــــــــــــــــــیــ ـغ جــــــــــیــــغ
بابام:نفـهم این تو دسـت منـه تـو چـرا جیـغ میـکشی؟
هه دیـدم راس میـگه خیـالم که راحـت شـد یه لـحظه نـگا کـردم دیـدم همه نفری یه موبایـل دسـتشون دارن فیـلم میـگیرن نـامردا
حالا این فیلم شده تفریح فک و فامیل خدا میدونه کی میخوان بزارن تو فیس بوک
فِک نکنید من میترسم ها!!! نـــــــــه چِندِشَم میشه




این خاطره مربوط میشه به دختر عموم با اجازشون
من با دوستم حمید که تو خونه پشتیه ما زندگی می کنن قرار گذاشتیم هر وقت همدیگه رو کار داریم بیاییم پشت پنجره و برای هم سوت بزنیم ی نوع سوت رمز دار بود که می شد(هو هو ..... هوهوهوهو.......هوهو)
خلاصه یروز عموم اینا خونمون بودن بعد دختر عموم اومده کمک مامانم واسه پختن ناهار مامانم می خواسته بره طبقه پایین خونمون به دختر عموم می گه هر وقت آب قابلمه جوش اومد از این پنجره یه سوت بزن من میام بالا.
دختر عمومم با مدل سوت زدنه من آشنا بود.
خلاصه آب جوش میاد و میاد پشت پنجره.
اینم دقیقا مثل من شروع میکنه به سوت زدن
حمید بخت برگشته هم که فکر می کنه منم
شروع می کنه به عربده کشیدن:
مهدییییی؟؟؟
مهدیییییی؟؟
اوی مهدی؟؟؟
مهدی خره؟؟؟؟
دختر عموی منم تا میبینه اوضاع خیطه میگه
زنعمووووووووو آب جوش اومد
حمیدم از اون طرف داد می زنه که:
آقااااااااااااا مهدی گله؟؟؟
حمید: @<---< (چسبه به سقف)
دوستاش:))))))))))))))))))
دختر عموی من :DDDDDDDDDDDD




دیـشـب گـوشـیم رو ویـبره بـود گـذاشـته بـودمـش رو شـکمم ؛ خـیلـی
خـستـه بـودم همـینطـوری خـوابـم بـرد تـو خـواب شـیریـن بـودم یـدفه یـه اس
ام اس اومـد انـگار یـه شـوک تـمام وجـودمو گـرفت عـین روانـیا نـمیـدونم چـی
فـکر کـردم گـوشیو بـرداشتـم پـرت کـردم تـو دیـوار خـردِ خـاکشیر شـد یـهو بـه خـودم اومـدم دیـدم هـمه چـار چِـشی دارن منـو نگـا میـکنـن
بـابـام دسـتاشو گـرفته رو بـه آسـمون : خـــــــــــدایــــــا آخـه ایـن تـاوان کـدوم گناه مـن بـود



من یه پسرخاله ی دهه هشتادی دارم که هشت سالشه. باشگاه کاراته هم میره و کمربند مشکی داره. خلاصه وحشی به معنای واقعی کلمه ست! یه بار داشتم با داییم صحبت میکردم که این پسرخالم اومد و به من گفت چطوری منگل؟!
داییم گفت چرا هیچی نمیگی بهش؟ منم که میدونستم اون چه موجودیه گفتم ولش کن بابا بچست!
دودقیقه بعد دوباره اومد و بهم گفت چطوری منگل؟! داییم گفت مهدی تو بزرگتری. نباید اجازه بدی باهات اینطوری حرف بزنه. برو یه دونه بخوابون تو گوشش. منم گفتم بیخیال بابا بچست. ولش کن!
دفعه سوم که اومد و بهم گفت منگل، داییم دنباش کرد که بگیرتش و ادبش کنه. این پسرخاله ی ماهم داییمو یه گوشه گیر آورد و عین لاک پشتهای نینجا افتاد به جونش و تا میخورد زدش!
بعد داییم بدون اینکه چیزی به روی مبارک بیاره اومد و دوباره مشغول صحبت شدیم. بازم این پسرخالم اومد و گفت چطورین منگلا؟!!!
من به داییم گفتم با تو هم بودا! چرا نمیری بزنیش؟
گفت ولش کن بابا بچست!!!
منم رفتم تو آشپزخونه و شروع کردم به گاز گرفتن یخچال!




اولین جلسه ی ریاضی این ترم رفتم سر کلاس دیدم حدود ۸۰، ۹۰ درصد بچه ها آشنان! استاد هم همون استاد ترم قبلمون بود. یه خورده اینجوری (O_o) شدم بعد گفتم ببخشید استاد اینجا کلاس ریاضی۱ هست دیگه، درسته؟ گفت آره!!!
خخخخخخ... من فکر میکردم اشتباهی اومدم تو کلاس ریاضی ۲، نگو بچه ها همه افتاده بودن داشتن دوباره ریاضی ۱ میخوندن!
یعنی یه همچین کلاس باهوش و با استعدادی هستیم ما!!!




یه خاطره دارم از سوم دبستان. اونموقع یه درسی داشتیم به اسم فلسطین اشغالی. معلممون گفتش راجع به فلسطین انشا بنویسید. منم یه انشای خوب نوشتم ولی 8 گرفتم!. نمیشه اینجا بگم چی نوشتم ولی اشاره میکنم که متن انشا بیشترش پیشنهاد صلح یا مهاجرت فلسطینیا بود!!!


چن وخ پيش تو مغازه دوستم نشسته بودم يه يارو امده
داشت با گوشيش بلند بلند صحبت مي كرد فك كنم موتور پرايدش سوخته بود
اصلا داغون شده بود
ميخواست بگه "فندكا چنده"
گفت"چندكا فنده"
آقا ما ديگه داشتيم مي تركيديم از خنده ((((((((((((((((:
يارو نفهميده چه سوتي داده امده مي خواد منو بزنه
ميگه مگه قيافم خنده داره ................

 

مطالب مرتبط

آخرین مطالب ارسالی

اعلانات اعلانات
خاطرات خاطرات خنده دار مرداد ماه 93 ( سری دوم )
طنز طنز نوشته های خنده دار مرداد ماه 93
خنده خنده بازار این هفته
طنز طنز نوشته های باحال مرداد ماه 93
خاطرات خاطرات خنده دار مرداد ماه 93
متن متن های عاشقانه
طنز طنز نوشته های جدید پرشین فان
خاطرات خاطرات خنده دار پرشین فان
عکس عکس نوشته های خنده دار
جوک جوک های جدید تیر ماه پرشین فان
خاطرات خاطرات خنده دار تیر ماه 93
خاطرات خاطرات خنده دار تیر ماه 93
جوک جوک های جدید تیر ماه پرشین فان

ارسال نظر برای این مطلب

این نظر توسط رعناااااااااااااااااااا در تاریخ 1393/4/10 و 10:13 دقیقه ارسال شده است

سلوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووم
وب قشنگی داری مطالبشم قشنگو جالبن خخخخخخخخ
پاسخ : فدات لطف دارین شما


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی