close
چت روم

خاطرات خنده دار اردیبهشت ماه پرشین فان

آخرین ارسال های انجمن

خاطرات خنده دار اردیبهشت ماه پرشین فان

موضوع : طنز نوشته ,داستان ,داستان طنز , | تاریخ : شنبه 20 ارديبهشت 1393 زمان : 3:46 | بازدید : 447
نویسنده : عباسعلی امینیان | نظرات ()

 

 

اغا دیروز یه خانمی اومده به مامانم میگه =خانم دخترتونو عروس نمیکنید............مامانم به خانمه میگه: به شرطی که پسرتونم مثل خودتون .......باحجاب! چادری !محجبه! باشه..........
خانمه=شما لطف دارین!!!!!!!!!



اعتراف میکنم وقتی بچه بودم , یه بار داشتم پسته میخوردم‏ ( اون موقع پسته پول خون آدم نبود )بعد یه چیزی رو زبونم حس کردم , درش آوردم یه کرم بود , منم اعصابم داغون , کرمو گذاشتم سر کبریت , با یه کبریت دیگه آتیشش زدم , بعد کبریتو کردم تو آب , زیر پام لهش کردم , بعله یه همچین آدم بی رحمی بودیم




یبارم با خانواده رفتیم قبرستون یه نفر اومد خرما تعارف کرد،

بابای ما هم حواسش نبود حالش بد بود گفت مبارک باشه!

بعدش اومد مثلا جمعش کنه گفت خونه جدیدش منظورم بود :))

مارو میگی =))

خانواده مرحوم :| :@

بابای ما :| :((



یادش به خیر یه روز بایکی از استادمون که خیلی هم تیز بود کلاس داشتیم من شب قبلش دیرخوابیده بودم،سرکلاس هی خمیازه میکشیدم بعدکه کلاس تموم شد خواستیم بیایم ازکلاس بیرون،به استادگفتم خسته نباشیداستاده به من گفت شماهم خسته نباشید بابت ۶تاخمیازه ی که کشیدی. کلی خجالت کشیدمگ



چند سال پیش تو باشگاه وقتی داشتیم تمرین ضربه زدن می کردیم مادر یکی از هم باشگاهیامون اومده بود برای دیدن و بخاطر اینکه پسرش متوجه بشه شروع کرد به تشویق آقا که تا اومد ضربه به میت بزنه ییهو یه صدای عجیبی از پایین اومدو ….
بنده خدا هم لباس رزمیش پاره شد هم ابروش رفت با بویی که راه انداخته بود
جالب مادرش بود که داشت تشویقش میکرد در زمان ۳۰ ثانیه متفرق شد طوری که فکر کنم دو روز دنبالش می گشتند




سر کلاس ارائه کنفرانس داشتم… خداییش خیلی آماده بودم و گوش شنوا می خواستم. گوشه چشمی به استاد انداختم، داشت با یکی از بچه ها گپ میزد. یهو آپرم زد بالا، ولی هیچی نگفتم و یه اشاره کوچیک به استاد کردم. استاد دوباره با یارو شروع کرد. هیچی روبه استاد کردم و گفتم : آقای مِستِر! من خودم همه ی اینایی رو که می گم، بلدم؛ دارم واسه جناب عالی لاف می زنم… دیگه هیچی اون ترم به خاط همون واحد مشروط شدم… ولی خداییش کلاس رو ترکوند. دیگه هیچی!!!!



تولدم بود با خواهرم و مادرم و کلاً خانواده،جشن گرفته بودم.که خواهر زاده چهار ساله ام میاد،گوشی مادره هم دستشه.گفت:(خاله یه شعر نوشتم تو گوشی.برات بخونم؟)گفتم:(بخون عزیزم!)گوشی رو دید گفت:(الهی بمیری عوضی.هر چی که من می کشم،از توئه.با اون ننه بابای افاده ایت.بی ادب بی فرهنگ بی همه چی!!ناهارم نداریم!)شاخ در آوردم.این چی بود؟!خواهرم با یک حرکت گوشی رو گرفت و گفت:(چی میخونی بچّه؟!شعرو بخون!شعر!)قضیه رو فهمیدم.یک روز که خواهرم با شوهرش دعواشون شده بود خواهرم این پیامکو برای شوهرش نوشت.خواهر زاده امم اشتباهی رفته بود توی ارسال شده ها و اینو خونده بود!!همه از خنده ترکیدند.خواهر زادم شعر اصلی رو خوند و تولد به خوبی و خوشی تموم شد!!!


رفته بودیم امتحان گواهینامه بدیم . یه پسره از این ژیگولی ها نوبتش شد. به افسره گفت: معمولی برم یا پلیسی؟ یارو گفت پلیسی برو بینیم. پسره دنده ای چاق کرد و پاشو چسبوند رو گاز و ویژژژژ به قول معروف "تیک آف” و حرکت. خدائیش دس فرمونش حرف نداشت و از لالوی ماشینا ویراژی می داد که بیا و ببین. افسره که از ترس دو دستی داشبورت رو چسبیده بود، بالاخره تحملش تموم شد و گفت: بسه بچه بزن بغل. پسره با لبخندی افتخار آمیز گفت چطور بود جناب؟ افسره گفت: رانندگی پلیسی ت، ای …،بدک نبود.دفعه دیگه بیا بینم رانندگی معمولی ت چطوره .


برای اولین بار پشت فرمون نشستم و مربیم بعد از یه مسافتی گفت برو دنده ۲٫ منم که در اوج بودمو دیدم بلدم یکم برونم سینه صاف کردمو با اعتماد به نفس کامل بدون اینکه به پایین نگاه کنم دنده رو عوض کردمو پا گذاشتم رو گاز دیدم ماشین صداش در اومد یه نگاه به مربیم کردم دیدم زل زده بهم و هیچی نمیگه،نگو بجای دنده ماشین جای کمربند ایمنی رو دادم پایین!!!




یک روز رفته بودم بیرون خرید کنم که بابام و مادرم و خواهرم را با ماشین دیدم و من هم سوار شدم و نزدیک یک مغازه ایستاد تا من خرید کنم و بعد از چند دقیقه که اومدم بیرون رفتم سوار ماشین شدم و داد زدم بریم دیگه یهو یه صدای جیغ شنیدم و یه دست را دیدم که با سرعت داره میاد تو گوشم که تازه فهمیدم ماشین را اشتباهی سوار شدم پریدم بیرون و پاگذاشتم به فرار


چندسال پیش،یه روز که خوانواده عموم خونمون مهمون بودن،من و داداش کوچکم وپسر عموم داشتیم اسم فامیل بازی میکردیم.خب اوناپسربودن ومنم که نماینده جامعه دختراونمیخواستم جلوشون کم بیارم و به محضی که مسابقه شروع میشدتندتند مینوشتم واستپ میدادم چندباری هم بالاترین امتیازوگرفتم
خلاصه،حرف”واو”انتخاب شد وشروع کردیم مث فشنگ نوشتن تا اینکه همشونوشتم وهرچی فکرکردم میوه باواو یادم نیومد،کمی که گذشت اون دوتام به حرف امدن و گفتن که میوه پیدانکردن.گفتیم ازبقیه کمک بگیریم،پرسیدیم:کسی میوه با واو یادش میاد؟همه توفکربودن که یهو اون یکی پسرعموم که ازما بزرگتره داد زد:ویکی
خونمون منفجرشدازخنده.جالب اینجابود که ماهم متوجه اشتباهش نشدیم و سه تایی مون فوراتوبرگه هامون نوشتیم(یادش امده بود به میوه کیوی ولی هول شده بود گفته بود ویکی).



یکی ازین افوام ما اسمش فهیمه است ولی اسمشو دوس نداره یه سری کلاس زبان ثبت نام میکنه و به همه میگه اسمش مهشیده،یه بار دیده یکی هی صدا میزنه مهشید مهشید مهشید این برگشته گفته ای بابا این مهشید کیه ؟جواب اینو بده!


۳ روز از مراسم نامزدیمون میگذشت هنوز با خانمم رودروایستی داشتم
که با نامزدم و داداش و مامانم تو ماشین داشتیم میرفتیم سمت خانه
داداشم خواست یه سری خانه اون داداشم بزنه و یه سری وسایل را برداره که من خواستم خیر سرم یه راه حل بهش نشان بدم
گفتم شما سر خیابان وایسا از اینجا میان بر داره من میتونم برم
گفت که نه با ماشین میریم
من هم میخواستم بگم که "راه طولانی و دوره” برگشتم گفتم "راه طوله و دورانیه”
حالا بعد از ۱۰ سال هنوز خانمم بخاطر این سوتی به من میخنده



جونم براتون بگه یه روز خالم می خواسته بره دوره که شال خیلی خوشمل مامانم و قرض میگره تو مهمونی همه هم بهش میگن چه شال خوشگلی از کجا خریدی از این حرف ها اونم میگه مرسی قابل نداره از فلان جا…. موقعی که در حال غذا خوردن بوده شال مامی محترم ما ماستی میشه به طور ضایع دختر خالم که ۷_۸ سالش بود یه جیغ فرا بنفش می کشه همه ساکت میشن اونم با داد به خاله عزیز تر از جانم می گه مامان شال خاله رو ماستی کردیییییییی مگه نگفت مواظب شالش باشی هدیه هس …دیگه فردا شبش مامانم دختر خالمو از حبس خانگی نجات داد…

 


ديشب نصف شب از خواب بيدار شدم برم اب بخورم ديدم دومادمون دم یخچال واستاده تو خوابو بیداری یه تیکه هندونه یا یه لیوان اب دستشه.
یه گاز از هندونه میخورد بعد یه ذره از اب میخورد.هیچی دیگه صداش کردم وقتی به خودش اومد اعتراف کرد که حس شیر کاکائوو کیک بهش دست داده ...




چن وقت پیش توکلاس زبان بودیم تیچرمونم یه مرد28سالس که البته متاهله درسمونم راجع به be going toبود تیچره گفت باهاش یه چنتامثال بزنید یکی ازبچه ها که تازه هم عروسی کرده بودبه انگلیسی گف من وشوهرم می خایم2سال دیگه بچه دارشیم!!!
قیافه ی ما@@@@
حالا این وسط یکی ازبچه ها که یه پسرم داشت گف ا اینو که من می خاستم بگم ما هم می خایم 2سال دیگه بچه بیاریم!!!
قیافه ی تیچر بدبخت^_^البته نذاشت دیگه ادامه بدن
اخه classmatesخوب من ایا مطرح کردن مسایل بی ناموسی درکلاس زبان انهم درحضورتیچرمرد جوان وclassmateهای چشموگوش بسته ی مجردکار خوبیست؟؟؟!!!!
ملت ازدست رفتن.....




یه روز به داداشم اسمس دادم که (دو کیلو گوجه بخر) نگو اسمس اشتباهی رفته برای داییم
من@@@@@
گوجه++++++
/////:-) /:-) :-)
هیچی دیگه بقیشو خودتون بگید۰۰۰




یروز با مخاطب خاصم تو پارک گشت ارشاد گرفتمون....از اداره زنگ زدم خونه مامانم برداشته میگم مامان من امنیت اخلاقیم....برگشته میگه ...خوب برگشتنی سر رات ده تا نون پیتزایی بخر بیا خونه.....
ینی اصن تعریف جدیدی بود از مهر و محیت مادرانه



امروز صبح نشسته بودم تو غذاخوری دانشگاه داشتم درس میخوندم بعد یکی از پسرای کلاسمون اومد نشست کنارم(از اون پسرایی که همش دخترا رو ضایع میکنن ),منم مثلا محلش ندادم با اعتماد به نفس کامل کیک رو باز کردم شروع کردم کیکُ با شیرکاکائو خوردن پسره هم هی زیر لب حرف میزد نمیشنیدم. هی چاشنی فیس و افاده رو زیاد میکردم  بعد که خوردم دوستم زنگ زد گفت ما میز کنار دَر نشستیم پاشو بیا. کتابمو گذاشتم تو کیفم و با یه ناز و اَدا داشتم میرفتم که یهو یادم افتاد من یه ساعته اینجا منتظرم که دوستام بیان باهم بریم چایی بگیریم بخوریم o_O
کیک وشیرکاکائو پسره رو خورده بودم!!کُپ کرده بودم انقدر خجالت کشیده بودم برگشتم رفتم جلو گفتم اِِِِِِِِِِِاِاِاِاِ ببخشید بخدا حواسم نبود شیرکاکائوتونو خوردم
کصافطططط زد زیر خنده گفت دیدی ؟دیدی؟ خودت آتو میدی دستم امروز سوژه کلاسی اون شیرکاکائو هم نوش جونت 
اومدم ضایع کنم ضایع شدم :(((((((



دیروز تو تلوزیون یه برنامه ها داشت میگفت ما حتما ارژانتینو میبریم حالا ....

من:عمرااا ببریم اینا چقد خوش خیالن
بابام:نه میبریم همیشه امیدوار باش,
من :آره حتما با اون مسیشون صد در صد میبریم ,بابا شما هم خیلی خوش حالیا
بابام:نه خدا رو چه دیدی شاید مسی اون روز مریض بود نیومد
من :o_O
صادقانه بهم بگید واقعا ممکنه !!!!!! هنوز هنگم !اخه مسی مریض شه نیاد مثلا @_@
الهی قربونت برم بابا ◑▂◑





نامزد داداشم زنگ زده میگه کامران کامیار چند روز که سرد و ناراحته ، ببین کجا میره چکارمیکنه آمارشو درار
من : باشه 0‎_o
حالا بعد از ظهر زنگ زده میگه کامران آمارشو بده ؟
من : آمارش بده بد -_-
اون : عیب نداره تحملشو دارم بگو
من : صبح تا حالا اسهال داره تو دستشویه :)))) بو گندش خونه رو ورداشته ،بابا هم در دستشوی داره میاد و میره و داد میزنه لعنتی بیا بیرون ، فکر کنم الاناس تو خودش ب ر ی ن ه ^_^
اون : خخخخ کوفتتتت دیوونه
من :مریم راستی دیشب یه چند تا خلاف بد کرده
اون : یا خدااا ، معتاد شده ؟
من :نه باو از این بد تر
اون :چی ؟
من : دیشب یه صدا هایی ازش میومد
اون : گریه میکرد ؟
من : اونشو نمیدونم ولی همراه با صدا ها بوی بدی هم میومد فکر کنم تخم مرغی میزد ^_^
اون : خخخخ بیتربیت
من : ولی مریم خارج از شوخی تو خواب یه حرفایی میزد
اون : چی میگفت ؟
من : میگفت سمانه عاشقتم بی تو میمیرم سمانه ، تازه کار به حرفای بیتربیتی هم کشید
اون : سمانه کیههه ؟
من :دختر همسایمونه
اون : کامران راست میگی ؟
من : نه به خدا فقط خواستم لج ترو دربیارم ^_^
اون : کامران ن ن ن ن ن باید زنگ بزنم الهام نشونت بده دیوونههههه تو داداشت دیوونه اید دیوونه اید جیغغغ
الهام بانو ببین چه مظلومم دلت میاد منو بزنی ؟




امروز معلم شیمیمون عصابش خورد بود ازش پرسیدم خانوم چیشده ؟؟؟میگه عاخه من از دست این بچه های هنرستان چه کار کنم-_- میگیم خو برا چی؟؟
میگه از اول سال تا حالا بهشون میگمCنماد شیمیاییه کربنه اونوخ میخوننش درجه سانتی گراد
ما که کف کلاس بودیم ینی:))))))))=))))))))
پاسکالO_o



سر کلاس استاد میخواست با ویدیو پروژکتور پاورپوینت نشون بده تصویر روی پرده کج بود یکی از ته کلاس(البته به قصد شوخی) گفت: استاد لپ تاپتون رو کج گذاشتید ترازش کنید





سر کلاس استاد میخواست با ویدیو پروژکتور پاورپوینت نشون بده تصویر روی پرده کج بود یکی از ته کلاس(البته به قصد شوخی) گفت: استاد لپ تاپتون رو کج گذاشتید ترازش کنید
مندلیف*_^
(تعریف از خود نباشه سمپاد میخونم:D)



با خواهرم رفته بودیم بیرون یه دختر پسر رو دیدیم با فاصله نیم متر از هم
داشتن راه میرفتن
به خواهرم گفتم چقد تابلوئه باهمن!!!
خواهرم برگشته میگه نه با هم نیستن میخوای بپرسم ازشون؟
گفتم هرکی نپرسه...!!
دیدم از جلو پسره رد شد رفت کنار دختره ازش پرسید:
شما با همیـــــــــــــــــــن؟؟ ؟^_^
دختره در حالت هنگ از کنارمون رد شد:D
دختره: o_O
من:!_!
پسره:&_&
خاهرم:^_^



اقا امروز اومدم باماشین ریشامو بزنم.رفتم اروم ماشینو اوردم زدم توبرق داشتم ریشامومیزدم که ازشانس بده من برق رفت.اقا مایطرف صورتمونو زده بودیم که اومدیم بریم طرف دیگرو بزنیم برق رفت ماموندیمو یطرف ریش ازشانس بدمن رفیقم زنگ زدگفت الان میام دنبالت بریم بگردیم.تااومدم بگم نمیشه قدکرداقا دیدم یک دقیقه نشده اومدجلودرمون زنگ زد منم کلمو ازپنجره دراوردم که تامنودید زد زیرخنده منم کم نیاوردم بهش گفتم تابرق نیادمن باهات جایی نمیام یهوبرق اومد که خیلی ضایه شدم.هیچی دیگه اقا رفتم یطرف دیگرو زدمو رفتیم دوردور...............

مطالب مرتبط

آخرین مطالب ارسالی

اعلانات اعلانات
خاطرات خاطرات خنده دار مرداد ماه 93 ( سری دوم )
طنز طنز نوشته های خنده دار مرداد ماه 93
خنده خنده بازار این هفته
طنز طنز نوشته های باحال مرداد ماه 93
خاطرات خاطرات خنده دار مرداد ماه 93
متن متن های عاشقانه
طنز طنز نوشته های جدید پرشین فان
خاطرات خاطرات خنده دار پرشین فان
عکس عکس نوشته های خنده دار
جوک جوک های جدید تیر ماه پرشین فان
خاطرات خاطرات خنده دار تیر ماه 93
خاطرات خاطرات خنده دار تیر ماه 93
جوک جوک های جدید تیر ماه پرشین فان

ارسال نظر برای این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی